تبليغاتX
دوست خوب هدیه خداوند است

ديوانه
 

يکي ديوانه اي آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاکسترش را باد مي برد
 وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي  اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
که مي خندم به آن فرزانگي ها 
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
 در اين عالم سرانجامي نداريم
 چه فرجامي ؟ که فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خکسترم کن
مِسم در بوته هستيي زرم کن 
 

"فريدون مشيري"

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:44  توسط SiNgLe  |