+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:14 توسط SiNgLe
|
خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم
تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:5 توسط SiNgLe
|
دلی شکست و هیچ کس صدایش رانشنید
آری دل عاشق بی صدا می شکند
آشنایی من و تو یک اتفاق بود ولی خاطرات با تو بودن همچنان و تا ابد در دل من باقی خواهد ماند. خاطرات روزها ی شیرین و اشک های شبانه... ترسهای شبانه ی تو برای به وجود آمدن شکستی دیگر ... در دل هایت از شکست های گذشته. از نامردیهای روزگار... روز به روز بیشتر به تو وابسته شدم. میدانستم انقدر شکست خورده بودی که توان شکست دیگر را نداشتی. میدانستم بدنبال مرهمی هستی برای تسکین زخمهای گذشته. چشم هایم را به روی همه چیز بستم... وقتی به خود آمدم دیدم که زندگی بدون تو برایم کابوس وحشتناکی خواهد شد.چه آسان دل صادقم را به تو تقدیم کردم. به یاد می آورم که میگفتی... یا از اول بگو که می مانی یا رفیق نیمه راه نباش... قول بده تا آخر بمانی. یادت باشد با احساسات هیچ کس بازی نکنی!!!
به خود اطمینان داشتم که درتمام شریط ترکت نخواهم کرد... زیرا میدانستم خالصانه مرا می خواهی.
حالا در گوشه اتاق با چشمانی بارانی خاطراتت را مرور خواهم کرد. به عکسی که روبه رویم چشم دوخته خیره شده ام چقدر زمان سخت میگذرد... چشمانت چه معصومانه به چشمانم خیره شده اند. نه ... نمیتوانم باور کنم. شاید کابوس وحشتناکی ست که به سراغم آمده. آری صبح از خواب بیدار خواهم شد و باز صدایت را میشنوم و به امید دیدن دوباره تو لحظه شماری خواهم کرد.
یک لحظه چشمانم را می بندم. تو به سویم می آیی و مرا در آغوش میگیری. با دستهایت گونه های خیسم را پاک می کنی و میگویی ... باز خیالاتی شدی؟
دیگر ترا نخواهم دید... میدانم فقط همین خاطرات است که برایم باقی می ماند... آری به انتظار تو ماندن زهی خیال باطل است... دیگر لمس تنت را باید به رویاها سپرد.
اکنون که باچشمان تر این احساسات بی وجود رابر تن سیاه این صفحه حک می کنم ... می دانم که تو در اوج زندگیت و در پی سوزاندن خاطرات گذشته هستی... میدانم که دیگر در حد یک خاطره هم در قلبت جایی نخواهم داشت... می دانم که دیگر نام مرا هم فراموش خواهی کرد.
آری... در عین ناباوری تنها یادگاری که از تودارم مشتی خاطرات و زخم عمیقی که مرهمی برایش نمیابم .
واین تنها سهم من بود از آن همه عشق و جوانمردی که دم می زدی. آری این سهم من بود از صداقتم.
و اما تو... تو... تو خیانت کردی!!! قلبم را شکستی ... تو جگرم را آتش زدی... زبانم میگوید... به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ .... تیره تر از غرو ب و غمگین تر از غم جدایی باشد... اما دلم... دلم میگوید به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب ... چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت... و صدها هزار پری کنیزت باشند.
ای که دنیایش تو هستی
قلب پر مهرم شکستی
آمدی جایم گرفتی
در کنار او نشستی
کاش من جای تو بودم
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:3 توسط SiNgLe
|